تبليغاتX
به آرامش عمیق سنگ حسادت میکنم
جايي كه همه گوشها كرند ناطق سخنور با لال مادرزاده چه فرقي مي‌كند.

 

من نگویم که مرا زین قفس آزاد کنید

قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 آذر1386ساعت 10:38  توسط رنگارنگ  | 

 
مقام امن و مي بي‌غش و رفيق شفيق
 
گرت مدام ميسر شود زهي توفيق
 
جهان و كار جهان جمله هيچ بر هيچ است
 
هزار بار من اين نكته كرده‌ام تحقيق
 
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه 24 آذر1386ساعت 11:24  توسط رنگارنگ  | 

امروز سه‌شنبه است.

دستهام يخ زده و دست راستم بي‌حسه.

بي‌نيم كيپه و صدام تودماغي شده.

چشمهام تار مي‌بينه و حتي عينك هم فايده‌اي نداره.

امروز از اون روزاست كه دوست دارم وقتي ميرم خونه تخت بگيرم بخوابم، اما كار دارم و غذا هم نمي‌دونم چي درست كنم، شايد هيچي درست نكردم چون حوصلشو ندارم. شايد هم غذاي ساده‌اي كه توي وبلاگ آشپز مدرن دستورشو كپي كردم درست كنم. تقريباً مثل پوره سيب‌زميني هست.

فردا چهارشنبه است. روز خوبيه، چون دو روز بعدش تعطيليه. داشتم فكر مي‌كردم اگر همش چهارشنبه بود چي مي‌شد. يعني اينجوري بود كه هي چهارشنبه بود فرداش پنج‌شنبه، جمعه. دوباره چهارشنبه بود دوباره پنج‌شنبه جمعه. خيلي خوب بود نه. يه روز مي‌رفتي سركار، دو روز تعطيل بودي. يه طرح ديگه هم دارم، مي‌شه به هيئت دولت داد اين يكي شايد معقول‌تر باشه و تصويب بشه. اينطوري بود كه شنبه و يكشنبه مي‌رفتي سركار دوشنبه تعطيل بود. بعد سه‌شنبه و چهارشنبه مي‌رفتي سركار دوباره پنج‌شنبه و جمعه تعطيل بود. نظرتون چيه؟ حالا من نظرمو مي‌فرستم هيئت دولت خدا رو چي ديدي؟

دستهام گرم شده ولي حالا نوك انگشتاي پام يخ زده، فكر كنم حالم خوب نيست.

 حالا حالت تهوع و سرگیجه هم اضافه شد.

هرچی به مغزم فشار می یارم. هیچی به ذهنم نمی رسه. یکی نیست بگه آخه تو که نمی تونی مطلب بنویسی برای چی وبلاگ باز کردی.

 تروخدا نزن تو سرم. بچه که زدن نداره. به خدا دفعه آخرمه. دیگه اگه من وبلاگ درست کردم. حالا شاید این یکی به جایی رسید. خدا رو چه دیدی.

ما رفتیم. با یه دنیا بی مزگی.

ما که رفتیم تو (وبلاگ خودمو می گم) بمانو دگران. وای به حال دگران.

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 آذر1386ساعت 14:31  توسط رنگارنگ  | 

(مطالب زیر برداشتی آزاد از مطالب یک وبلاگ است و هیچ ربطی به زندگی خصوصی اینجانب ندارد.)

نگاهم كرد،                  نگاهش كردم.

نگاهم كرد،                  هزاران عشق را در نگاه او ديدم.

نگاهم كرد،                  پنداشتم كه دوستم دارد.

نگاهم كرد،                  به او دل بستم.

نگاهش كردم، بعداً فهميدم كه او فقط نگاهم كرد.

 فقط نگاهم كرد و اينكه در چه عالمي به سر مي‌برد فقط خدا داند.

هرچه خواهش، هرچه تمنا، هرچه التماس كردم كه بگو، اگر حرفي براي گفتن داري بگو، اگر اشتباهي مرتكب شدم بگو، اگر كار ناشايستي كردم بگو، سرم داد بزن، ازم انتقاد كن، از رفتارم ايراد بگير و اگر جايي كمكي خواستم كمكم كن اما:

او فقط نگاهم كرد.

چقدر غم‌انگيزه و چقدر دردناك. شما مي‌تونيد خودتون رو جاي همچين كسي بگذاريد، من كه اصلاً نمي‌تونم تصورشو بكنم كه با طرف مقابلت صحبت كني، ساعتها و ساعتها و ساعتها حرف بزني و بعد در آخر از طرف مقابلت بپرسي:

خوب عزيزم تو هم يه چيزي بگو، تو هم نظرتو بده، تو هم يه حرفي بزن، تو نظرت چيه و براي استحكام زندگيمون چه نظري داري كه بگي؟

و اون در جواب خيلي خونسردانه بگه:

به نظر من تو اگر كمتر حرف بزني و انتقاد كني و ايراد بگيري بهتره، خيلي حرف مي‌زني و نظر مي‌دي.

و تو مثل اينكه يه گالن آب يخ ريختند روي سرت و يا نه مثل كسي كه يك بشگه آب جوش ريختند روي سرت، نمي‌دونم واقعاً چه آبي فقط اينقدر مي‌دونم كه ديگه هيچي نمي‌توني بگي و هيچ حرفي نمي‌توني بزني فقط مي‌گي:

يعني مشكل تو، توي زندگيه مشتركمون فقط اينه كه من زياد حرف مي‌زنم و زياد از تو انتقاد مي‌كنم.

و اون جواب مي‌ده:

آره، مشكل من فقط همينه.

 و تو لال مي‌شي، به معناي واقعي.

تويي كه اگر حرف مي‌زدي، اگر انتقاد مي‌كردي، اگر ايراد مي‌گرفتي براي اين بود كه اون هم حرف بزنه و بعد باهم در مورد مسائل زندگيتون حرف بزنيد و بعد اينقدر حرف بزنيد كه ديگه هيچ مشكلي بينتون نباشه و فكر مي‌كردي كه اينطوري ميشه بهم بيشتر نزديك بود تا اينكه بي‌تفاوت از كنار همه مسائل بگذري و مسائل را بدون اينكه حل كني، حل نكرده كناري بگذاري و به اين ترتيب باعث هر چه بزرگتر شدن مسائل بشي.

و تو هنوزم لالي، اصلاً ديگه فراموش كردي كه چي بودي و چي مي‌خواستي، چون مشكل مرد زندگيه تو اينه كه خيلي حرف مي‌زني.

 

راستش امروز يه وبلاگ پيدا كردم كه حرفهاش منو خيلي تحت تأثير قرار داد و اين مطالب رو به ذهن من رسوند تا بنويسمشون. اميدوارم كه اون خانم محترمي كه من به وبلاگشون رفتم و مطالبشون من رو تحت تأثير قرار داد به وبلاگ من هم سري بزنند و مطالبي كه امروز تحت تأثير مطالب وبلاگ ايشون نوشتم رو بخونند.

+ نوشته شده در  شنبه 17 آذر1386ساعت 15:38  توسط رنگارنگ  | 

من نمي‌دونم چرا دوستاني كه به وبلاگ من ميان و زحمت مي‌كشند و نظر مي‌دن، نظرشون راجب وبلاگ من اينه كه مطالبم جالبه!!!!!!!!!!!!

راستش كه من كه خودم نويسنده اين وبلاگ هستم، اينطور فكر مي‌كنم كه تا حالا كه مطالب جالبي توي وبلاگ ننوشتم، حالا چرا نظر دوستان اينه الله اعلم.

يه بعد از ظهر خيلي خوب:

يه روز بسيار سرد زمستان بعد از اينكه كلي هم توي مسير اداره تا خونه يخ زدي و سردت شده خودت‌رو مي‌رسوني به خونه.

وقتي مي‌ياي خونه يادت مي‌افته كه تمام كارهاي نظافت و مرتب كردن خونه‌رو روز قبل انجام دادي و امشب جز اينكه غذاي شب رو آماده كني هيچ كاري براي انجام دادن نداري. مي‌ري توي‌ آشپزخونه و خيلي با سرعت خورشتي رو كه از صبح در نظر گرفته بودي رو آماده مي‌كني و بعدش شعله گاز رو كم مي‌كني و خيالت بابت غذا راحت مي‌شه. ديگه هيچ كار هيچ كاري نداري كه انجام بدي.

مي‌ري سر يخچال يه كاسه انار كه زحمت دون كردنش‌رو چند روز پيش آقاي همسر كشيده آماده مي‌كني و مي‌دويي به اطاق خواب. درب اطاق خوابو مي‌بندي و بخاري رو زياد مي‌كني تا اطاق گرم گرم بشه. بعدش هم كتاب مورد علاقت رو هم بر مي‌داري و مي‌ري زير پتو بعد از اينكه انارهارو خوردي شروع مي‌كني به خوندن كتاب و هي لذت مي‌بري و هي لذت مي‌بري. از چي،

از تميز بودن خونه؛

از گرماي اطاق؛

از اينكه توي اين سرماي زمستون تو زير پتو هستي و گرم گرمي؛

از اينكه هيچ كاري نداري انجام بدي و هيچ‌چيزي فكرت رو مشغول نكرده جز اينكه منتظر اومدن آقاي همسر هستي؛

و از اينكه چقدر كتابي كه مي‌خوني قشنگه.

بعد از اينكه نيم‌ساعتي كتاب رو خوندي از گرماي اطاق خوابت مي‌بره و چه خواب لذت‌بخش‌تري.

واي خداي من كه چقدر اينجور بعد از ظهرها بعد از يه كار بيخود و كسل كننده توي اداره مي‌چسبه و چقدر لذت بخشه و من اينو با هيچ تفريح و گردشي عوض نمي‌كنم. خداييش لذت بخش‌نيست.

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 آذر1386ساعت 9:37  توسط رنگارنگ  | 

چرا من نمي‌تونم خوشحال باشم، حتي توي سفر.

 

چرا ديگه هيچ شوق و ذوقي ندارم حتي براي اضافه حقوق.

 

چرا مدام دلشوره دارم، حتي موقع ديدن يك فيلم مهيج توي سينما.

 

چرا وقتي مي‌فهمم مادرم بيماره و دكتر هم گفته يه نوع ويروسه و چيز مهمي نيست ولي چون علائم بيماريش مشكوكه حرف دكتر رو هم باور نمي‌كنم و هزار تا فكر مزخرف مي كنم بعد دست و پام سرد مي‌شه قلبم شروع مي‌كنه به تند تند تپيدن و بيحال مي‌شم.

 

چرا هر لحظه، هرلحظه نه هر ثانيه نشستم و دستمو زدم زير چونم منتظر يه خبره بدم.

 

چرا وقتي صداي زنگ تلفن خونمون به صدا در مياد فقط منتظرم ببينم از خونمونه يا نه و اگر از خونمونه خوب گوشامو تيز مي‌كنم كه ببينم از اون ور خط صداي گريه و شيون مي‌ياد يا نه.

 

چرا وقتي دارم با مادرم يا خواهرم يا پدرم صحبت مي‌كنم بازم خوب گواشمو تيز مي‌كنم ببينم توي صداشون نغمه غم‌انگيزي هست يا نيست؟ و اگر نيست كه خوشحال مي‌شم و مي‌رم به كارهام مي‌رسم و انگار دنيا رو به من دادند و اگر هست بدنم شل مي‌شه و انگار كوه غم روي سينمه بازم مي‌رم دنبال كارهام ولي خيلي داغون و خسته و البته هر دوي اين حالتها چه خوشحال شدنم و چه ناراحتيم خيلي زياد دوام نمي‌ياره چون اگر از خوشحاليشون خوشحال بشم يا از ناراحتيشون ناراحت، دوباره فردا مي‌شه و من دوباره گوشهام تيز شده تا صداي نغمه دلشونو بشنوم و نغمه دل خودمو با نغمه دل اونها هم‌آهنگ كنم.

 

چرا وقتي بدون خانوادم مي‌رم به مسافرت، حتي رفتن به مسافرت هم نبايد توي روحيه من هيچ تأثيري داشته باشه و انگار نه انگار كه سه چهار روز رفتم مسافرت و مسافرت خوبي هم بوده.

 

چرا توي سفر مدام فكرم پيش خانوادمه و يك لحظه هم نمي‌تونم از فكرشون در بيام و به همين خاطر نمي‌تونم از زيباييهاي سفر لذت ببرم و بدون هيچ شوق و ذوق و انگيزه‌اي، فقط به خاطر اينكه همسفرهام بهشون بد نگذره نقش يك مسافر خوب كه داره بهش خوش مي‌گذره رو بازي مي‌كنم.

 

چرا با اينكه در كنار خانواده همسرم هستم و بهم هم خوش مي‌گذره ولي چون مدام فكرم پيش خانوادمه نمي‌تونم از لحظه‌هاي خوشي استفاده كنم و دوست دارم برم پيش خانوادم و وقتي مي‌رم پيش خانوادم و مي‌بينم حالشون خوبه و خوشحالند دوست دارم برم پيش خانواده همسرم و اين دور تسلسل باطل همچنان ادامه داره.

 

اولي به دومي:

اولي: مشكلي توي زندگيت داري؟

دومي: نه.

 

اولي: با خانواده همسرت مشكل داري؟

دومي: نه.

 

اولي: خانواده خودت توي زندگيشون مشكلي دارن؟

دومي: نه.

 

اولي: حتماً مشكل مالي توي زندگيت داري؟

دومي: نه.

 

اولي: از ازدواجت ناراضي هستي و فكر مي‌كني موقعيت بهتري برات پيش‌ مي‌آمد؟

دومي: نه.

 

اولي: شوهرت مرد خوبي نيست و اذيتت مي‌كنه؟

دومي: نه.

 

اولي: توي محل كارت مشكل خاصي داري و همكارهات اذيتت مي‌كنند؟

دومي: نه.

 

اولي: حتماً بيماري خاصي داري كه فكرت رو مشغول كرده؟

دومي: نه.

 

اولي: توي بچگيت لابد مشكل خاصي داشتي كه الان توي روحيت اثر گذاشته؟

دومي: نه.

 

اولي: توي مدرسه و دانشگاه چي؟ اونجاها لابد اذيت شدي و توي روحيت اثر گذاشته؟

دومي: نه.

 

اولي: اصلاً توي زندگيت تا حالا دچار مشكلي شدي كه نتوني باهاش كنار بياي؟

دومي: نه.

 

اولي: پس چه مرگته؟ تو كه توي زندگيت هيچ مشكلي نداري؟

-    خوانوادت كه خيلي خوبيند و توي دوران مجرديت هيچ مشكلي با خانوادت نداشتي و زندگي خوب و خوشي در كنار هم داشتين.

-     بعد كه ازدواج كردي يه ازدواج صد در صد موفق داشتي كه شكر خدا با همسرت هم هيچگونه مشكلي نداري.

-    خانواده همسرت هم كه بندگان خدا اينقدر خوبند فقط مونده جلوي تو تعظيم كنند و به تو اداي احترام كنند.

-    توي محل كارت هم كه كسي به تو كاري نداره و پشت ميزت نشستي و كارت رو انجام مي‌دي كسي هم بهت نمي‌گه بالاي چشمت ابرو.

-     توي مدرسه و دانشگاه هم كه قبلاً مي‌رفتي هيچوقت مشكل خاصي نداشتي.

-     در كل كه بخوايم حساب كنيم هيچوقت توي زندگيت مشكلي نداشتي و اگر هم مشكلي داشتي تونستي با توكل به خدا مشكلت رو حل كني.

 

پس چه مـــــــــــــــرگـــــــــــــــته؟

  

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 آذر1386ساعت 14:22  توسط رنگارنگ  | 

يه مدتيه كه به وبلاگهاي زيادي سرك كشيدم و مطالبشونو خوندم و سعي كردم از مطالبشون سر در بيارم، منظورم اينه كه همينطوري به وبلاگها نرفتم تا يه مطلبي خونده باشم، بلكه تقريباً به هر وبلاگي كه رفتم به آرشيو مطالبشون هم مراجعه كردم و مطالب قبليشون رو هم خوندم تا دستم بياد چه خبره و چه جوريه؟

با وجود اين نمي‌دونم چرا نمي‌تونم با هيچكدوم از وبلاگ‌نويسهاي محترم كه براي خيليهاشون هم پيغام گذاشتم و خيليهاشون رو هم تقريباً مي‌شناسم (اگرچه اونها من‌رو نمي‌شناسند) ارتباط برقرار كنم و با وجود اينكه گفتم براي خيليهاشون پيغام گذاشتم احساس مي‌كنم پيغامهام خيلي مصنوعي و بدون روح هست.

نمي‌ دونم، واقعاً نمي‌دونم چرا نمي‌تونم با آدمهاي دوروبرم ارتباط برقرار كنم و چون در محيط اطرافم با درهاي بسته مواجه شدم به وبلاگها پناه آوردم كه متأسفانه اينجا هم هيچگونه ارتباطي نتونستم با بقيه برقرار كنم.

نمي‌دونم، شايد صحبت نتوانستن نيست و نخواستن درست‌تر باشه.

چرا نمي‌خوام با ديگران ارتباط برقرار كنم، چرا؟؟؟؟؟؟

نمي‌دونم، شايد جواب اين چرا طوماري بشه، طوماري كه خوندنش در حوصله ديگران نباشه. اشكال نداره، از اين قضيه هم گذشتيم به هزاران دليل (منظورم ارتباط برقرار كردن با ديگرانه) و اين وبلاگ رو فقط براي تنهاييهاي خودم نگه مي‌دارم و نه هيچ چيز ديگر.

البته اگر بتونم حرفهاي تنهاييهامو بنويسم، چون اصولاً خيلي سخت مي‌تونم حرف دلم رو به زبونم بيارم چه برسه به اينكه بنويسم.

و اگر حرفهاي تنهاييهام توي دلم موند ...........................

+ نوشته شده در  شنبه 26 آبان1386ساعت 12:32  توسط رنگارنگ  | 

واي كه چقدر از گوش دادن به ترانه‌هاي داريوش، سياوش قميشي و خيلي ديگه كه من فعلاً‌ اين دو نفرو يادمه لذت مي‌بري و انگار كه كلمه به كلمه اين ترانه‌ها دارن با تو حرف مي‌زنند و حرف دلت رو مي‌گن. حرفهايي كه هرچقدر هم فكر مي‌كني نمي‌دوني چيجوري بايد بنويسيشون يا به زبون بياري.

حرفهايي كه گاهي مي‌شن بغض و راه گلوتو مي‌بندند و براي گفتنشون فقط اشك هست كه از چشمات سرازير مي‌شه و فقط شنيدن صداي هق هق گريه‌ات هست كه آرومت مي‌كنه و اگر اون لحظه ضبط صوت رو روشن كني و اين ترانه سياوش رو گوش كني ديگه تا صبح آروم نمي‌شي.

 

گريه كن گريه قشنگه، گريه سهمه دل تنگه

گريه كن گريه غروبه، مرهم اين راه دوره

 

سربده آواز هق هق، خالي كن دلي كه تنگه

گريه كن گريه قشنگه، گريه قشنگه، گريه سهمه دل تنگه، گريه كن گريه قشنگه

 

بزار پروانه احساس، دلتو بغل بگيره

بغض كهنه رو رها كن، تا دلت نفس بگيره

نكنه تنها بموني، دل به غصه‌ها بدوني، تو بشي مثل ستاره، تو دل شبا بسوزي، گريه كن گريه قشنگه، گريه سهمه دل تنگه

كاش مي‌شد الان اين ترانه‌رو گوش كنم و فقط گريه كنم، فقط گريه.

نه، درد من درد دل خودم نيست كه درواقع دردي توي دلم ندارم. درد من شايد بي‌درديه و خدا رو شكر مي‌كنم كه هيچگونه مشكلي از هيچ نوعش ندارم. اما اين بي‌دردي شايد باعث شده كه بشينم و درداي ديگران رو نظاره كنم و چون هيچ كاري از دستم بر نمي‌ياد براي اون ديگران انجام بدم، بدتر و بدتر از دردي كه براي خود آدم مي‌تونه اتفاق بيفته درد بكشم و صداي نالمو توي دلم خفه كنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 آبان1386ساعت 9:46  توسط رنگارنگ  | 

نمي‌دونم بعضي از آدمهاي دوروبرتون رو چيجوري مي‌بينيد. بعضي از آدمهايي كه به خيال خودشون آدمند ولي از نظر من يه اسكلت بدون شعور و احساس درون خار و خاشاكي از نفرتند. آدمهايي كه نه خودشون خوبند و نه مي‌تونند خوبي ديگران رو ببيند و بپذيرند.

+ نوشته شده در  شنبه 19 آبان1386ساعت 9:59  توسط رنگارنگ  | 

روزي به زودي زود،

ميروم،

 

ميروم تا انتهاي شب تا انتهاي رود،

رودي كه ميگذرد از چشمه دلم،

با غصه  و سكوت،

 

رنجيده خاطر از،

هرچه بود و نبود،

هرچه ديد و نديد،

هرچه گفت و شنيد،

 

روزي به زودي زود،

ميروم،

 

ميروم تا انتهاي دشت،

تا انتهاي غم،

تا انتهاي سكوت،

 

زجر بزرگ قرن،

عشق و وفا دروغ،

رنگ محبت كم،

صلح و صفا نبود،

 

هرچه ديدم من،

ظلم و ستم،

مكر و نيرنگ،

قلب مثل سنگ،

 

روزي به زودي زود،

ميروم،

 

ميروم تا انتهاي تنهائيم،

غمگيني و رسوائيم،

سوز دل و شيدائيم.................. .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آبان1386ساعت 13:11  توسط رنگارنگ  |