با وجود اين نميدونم چرا نميتونم با هيچكدوم از وبلاگنويسهاي محترم كه براي خيليهاشون هم پيغام گذاشتم و خيليهاشون رو هم تقريباً ميشناسم (اگرچه اونها منرو نميشناسند) ارتباط برقرار كنم و با وجود اينكه گفتم براي خيليهاشون پيغام گذاشتم احساس ميكنم پيغامهام خيلي مصنوعي و بدون روح هست.
نمي دونم، واقعاً نميدونم چرا نميتونم با آدمهاي دوروبرم ارتباط برقرار كنم و چون در محيط اطرافم با درهاي بسته مواجه شدم به وبلاگها پناه آوردم كه متأسفانه اينجا هم هيچگونه ارتباطي نتونستم با بقيه برقرار كنم.
نميدونم، شايد صحبت نتوانستن نيست و نخواستن درستتر باشه.
چرا نميخوام با ديگران ارتباط برقرار كنم، چرا؟؟؟؟؟؟
نميدونم، شايد جواب اين چرا طوماري بشه، طوماري كه خوندنش در حوصله ديگران نباشه. اشكال نداره، از اين قضيه هم گذشتيم به هزاران دليل (منظورم ارتباط برقرار كردن با ديگرانه) و اين وبلاگ رو فقط براي تنهاييهاي خودم نگه ميدارم و نه هيچ چيز ديگر.
البته اگر بتونم حرفهاي تنهاييهامو بنويسم، چون اصولاً خيلي سخت ميتونم حرف دلم رو به زبونم بيارم چه برسه به اينكه بنويسم.

و اگر حرفهاي تنهاييهام توي دلم موند ...........................
واي كه چقدر از گوش دادن به ترانههاي داريوش، سياوش قميشي و خيلي ديگه كه من فعلاً اين دو نفرو يادمه لذت ميبري و انگار كه كلمه به كلمه اين ترانهها دارن با تو حرف ميزنند و حرف دلت رو ميگن. حرفهايي كه هرچقدر هم فكر ميكني نميدوني چيجوري بايد بنويسيشون يا به زبون بياري.
حرفهايي كه گاهي ميشن بغض و راه گلوتو ميبندند و براي گفتنشون فقط اشك هست كه از چشمات سرازير ميشه و فقط شنيدن صداي هق هق گريهات هست كه آرومت ميكنه و اگر اون لحظه ضبط صوت رو روشن كني و اين ترانه سياوش رو گوش كني ديگه تا صبح آروم نميشي.
گريه كن گريه قشنگه، گريه سهمه دل تنگه
گريه كن گريه غروبه، مرهم اين راه دوره
سربده آواز هق هق، خالي كن دلي كه تنگه
گريه كن گريه قشنگه، گريه قشنگه، گريه سهمه دل تنگه، گريه كن گريه قشنگه
بزار پروانه احساس، دلتو بغل بگيره
بغض كهنه رو رها كن، تا دلت نفس بگيره
نكنه تنها بموني، دل به غصهها بدوني، تو بشي مثل ستاره، تو دل شبا بسوزي، گريه كن گريه قشنگه، گريه سهمه دل تنگه

كاش ميشد الان اين ترانهرو گوش كنم و فقط گريه كنم، فقط گريه.
نه، درد من درد دل خودم نيست كه درواقع دردي توي دلم ندارم. درد من شايد بيدرديه و خدا رو شكر ميكنم كه هيچگونه مشكلي از هيچ نوعش ندارم. اما اين بيدردي شايد باعث شده كه بشينم و درداي ديگران رو نظاره كنم و چون هيچ كاري از دستم بر نميياد براي اون ديگران انجام بدم، بدتر و بدتر از دردي كه براي خود آدم ميتونه اتفاق بيفته درد بكشم و صداي نالمو توي دلم خفه كنم.
نميدونم بعضي از آدمهاي دوروبرتون رو چيجوري ميبينيد. بعضي از آدمهايي كه به خيال خودشون آدمند ولي از نظر من يه اسكلت بدون شعور و احساس درون خار و خاشاكي از نفرتند. آدمهايي كه نه خودشون خوبند و نه ميتونند خوبي ديگران رو ببيند و بپذيرند.

روزي به زودي زود،
ميروم،
ميروم تا انتهاي شب تا انتهاي رود،
رودي كه ميگذرد از چشمه دلم،
با غصه و سكوت،
رنجيده خاطر از،
هرچه بود و نبود،
هرچه ديد و نديد،
هرچه گفت و شنيد،
روزي به زودي زود،
ميروم،
ميروم تا انتهاي دشت،
تا انتهاي غم،
تا انتهاي سكوت،
زجر بزرگ قرن،
عشق و وفا دروغ،
رنگ محبت كم،
صلح و صفا نبود،
هرچه ديدم من،
ظلم و ستم،
مكر و نيرنگ،
قلب مثل سنگ،
روزي به زودي زود،
ميروم،
ميروم تا انتهاي تنهائيم،
غمگيني و رسوائيم،
سوز دل و شيدائيم.................. .