چرا من نميتونم خوشحال باشم، حتي توي سفر.
چرا ديگه هيچ شوق و ذوقي ندارم حتي براي اضافه حقوق.
چرا مدام دلشوره دارم، حتي موقع ديدن يك فيلم مهيج توي سينما.
چرا وقتي ميفهمم مادرم بيماره و دكتر هم گفته يه نوع ويروسه و چيز مهمي نيست ولي چون علائم بيماريش مشكوكه حرف دكتر رو هم باور نميكنم و هزار تا فكر مزخرف مي كنم بعد دست و پام سرد ميشه قلبم شروع ميكنه به تند تند تپيدن و بيحال ميشم.
چرا هر لحظه، هرلحظه نه هر ثانيه نشستم و دستمو زدم زير چونم منتظر يه خبره بدم.
چرا وقتي صداي زنگ تلفن خونمون به صدا در مياد فقط منتظرم ببينم از خونمونه يا نه و اگر از خونمونه خوب گوشامو تيز ميكنم كه ببينم از اون ور خط صداي گريه و شيون ميياد يا نه.
چرا وقتي دارم با مادرم يا خواهرم يا پدرم صحبت ميكنم بازم خوب گواشمو تيز ميكنم ببينم توي صداشون نغمه غمانگيزي هست يا نيست؟ و اگر نيست كه خوشحال ميشم و ميرم به كارهام ميرسم و انگار دنيا رو به من دادند و اگر هست بدنم شل ميشه و انگار كوه غم روي سينمه بازم ميرم دنبال كارهام ولي خيلي داغون و خسته و البته هر دوي اين حالتها چه خوشحال شدنم و چه ناراحتيم خيلي زياد دوام نميياره چون اگر از خوشحاليشون خوشحال بشم يا از ناراحتيشون ناراحت، دوباره فردا ميشه و من دوباره گوشهام تيز شده تا صداي نغمه دلشونو بشنوم و نغمه دل خودمو با نغمه دل اونها همآهنگ كنم.
چرا وقتي بدون خانوادم ميرم به مسافرت، حتي رفتن به مسافرت هم نبايد توي روحيه من هيچ تأثيري داشته باشه و انگار نه انگار كه سه چهار روز رفتم مسافرت و مسافرت خوبي هم بوده.
چرا توي سفر مدام فكرم پيش خانوادمه و يك لحظه هم نميتونم از فكرشون در بيام و به همين خاطر نميتونم از زيباييهاي سفر لذت ببرم و بدون هيچ شوق و ذوق و انگيزهاي، فقط به خاطر اينكه همسفرهام بهشون بد نگذره نقش يك مسافر خوب كه داره بهش خوش ميگذره رو بازي ميكنم.
چرا با اينكه در كنار خانواده همسرم هستم و بهم هم خوش ميگذره ولي چون مدام فكرم پيش خانوادمه نميتونم از لحظههاي خوشي استفاده كنم و دوست دارم برم پيش خانوادم و وقتي ميرم پيش خانوادم و ميبينم حالشون خوبه و خوشحالند دوست دارم برم پيش خانواده همسرم و اين دور تسلسل باطل همچنان ادامه داره.
اولي به دومي:
اولي: مشكلي توي زندگيت داري؟
دومي: نه.
اولي: با خانواده همسرت مشكل داري؟
دومي: نه.
اولي: خانواده خودت توي زندگيشون مشكلي دارن؟
دومي: نه.
اولي: حتماً مشكل مالي توي زندگيت داري؟
دومي: نه.
اولي: از ازدواجت ناراضي هستي و فكر ميكني موقعيت بهتري برات پيش ميآمد؟
دومي: نه.
اولي: شوهرت مرد خوبي نيست و اذيتت ميكنه؟
دومي: نه.
اولي: توي محل كارت مشكل خاصي داري و همكارهات اذيتت ميكنند؟
دومي: نه.
اولي: حتماً بيماري خاصي داري كه فكرت رو مشغول كرده؟
دومي: نه.
اولي: توي بچگيت لابد مشكل خاصي داشتي كه الان توي روحيت اثر گذاشته؟
دومي: نه.
اولي: توي مدرسه و دانشگاه چي؟ اونجاها لابد اذيت شدي و توي روحيت اثر گذاشته؟
دومي: نه.
اولي: اصلاً توي زندگيت تا حالا دچار مشكلي شدي كه نتوني باهاش كنار بياي؟
دومي: نه.
اولي: پس چه مرگته؟ تو كه توي زندگيت هيچ مشكلي نداري؟
- خوانوادت كه خيلي خوبيند و توي دوران مجرديت هيچ مشكلي با خانوادت نداشتي و زندگي خوب و خوشي در كنار هم داشتين.
- بعد كه ازدواج كردي يه ازدواج صد در صد موفق داشتي كه شكر خدا با همسرت هم هيچگونه مشكلي نداري.
- خانواده همسرت هم كه بندگان خدا اينقدر خوبند فقط مونده جلوي تو تعظيم كنند و به تو اداي احترام كنند.
- توي محل كارت هم كه كسي به تو كاري نداره و پشت ميزت نشستي و كارت رو انجام ميدي كسي هم بهت نميگه بالاي چشمت ابرو.
- توي مدرسه و دانشگاه هم كه قبلاً ميرفتي هيچوقت مشكل خاصي نداشتي.
- در كل كه بخوايم حساب كنيم هيچوقت توي زندگيت مشكلي نداشتي و اگر هم مشكلي داشتي تونستي با توكل به خدا مشكلت رو حل كني.
پس چه مـــــــــــــــرگـــــــــــــــته؟
